پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

311

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

جمعيت گوش را كر مىكرد . مخصوصا زنان شهر ، از آن جهت كه شاه نخواسته بود با ترك‌ها آشتى كند ، به او نفرين مىكردند و دشنام مىدادند . ترك كردن خانه‌هايى كه به زودى بايد ويران شود آسان نبود و بسيارى از مردم كه نمىخواستند همهء اموال خود را همراه ببرند ، آنچه داشتند به بهاى ناچيزى مىفروختند و برخى ديگر ، آنها را در گوشه‌اى از حياط يا باغ خود در خاك پنهان مىكردند و در مدت دو تا سه روز اين منظرهء رقت‌آور و عجيب ادامه داشت . فرداى آن روز بهادرخان نامى ، كه حوزهء حكومتش ميان اردبيل و درياى خزر است ، از طرف قرچقاىخان ، سپهسالار لشكر ايران ، به فرمان شاه ، به اردبيل آمد . در قلمرو اين خان شهر بزرگى وجود ندارد ، ولى بعضى از قلاع و استحكامات و بنادر جزو سرزمين او هستند . وى كه از اصالت كامل خانوادگى برخوردار است و نژادش به خسروان قديم ايران كه قبل از اسلام در ايران حكومت كرده‌اند مىرسد ، همين كه به اردبيل رسيد ، همچنان با چكمه و تير و كمان به نزد شاه رفت . شاه به او دستور داد مراقب احوال مردمى كه از اردبيل خارج مىشوند باشد و وسايل حركت آنان را به نيكوترين صورتى كه امكان دارد فراهم سازد و مخصوصا در حفظ و حراست اموالشان بكوشد تا در راه گرفتار راهزنان نشوند و همچنين به تمام دهكده‌ها و آبادىهاى بين راه اخطار كند كه بايد از مهاجران اردبيلى با كمال مهربانى و دوستى پذيرايى كنند و ايشان را در خانه‌هاى خود جاى دهند ، و هرگاه مطلع شود كه در محلى مردم با آنان بدرفتارى كرده يا از دادن محل سكنا امتناع كرده‌اند ، بىدرنگ آنجا را با خاك يكسان سازد و كسانى را كه تمرد كرده‌اند به سختى مجازات كند . شاه همچنين دستور داد كسانى كه مىتوانند سلاح برگيرند ، در صورت تمايل ، با او در اردبيل بمانند ؛ ولى افرادى كه وجودشان زايد است ، از قبيل اطفال و زنان و پيران ، همگى از آنجا بيرون روند . اين فرمان با چنان سرعتى اجرا شد كه پس از دو روز ما نتوانستيم در تمام شهر حتى يك نفر را براى پختن نان روزانه پيدا كنيم و اگر در خانه همه نوع ذخيره و آزوقه نداشتيم ، گرفتار مشكلات فراوانى شده بوديم ؛ زيرا ديگر دكانى باز نمانده بود و اگر چند تنورى هنوز كار مىكرد ، به منظور تأمين احتياجات سربازان و متعلق به خود اردو بود . در خانهء ما ، آن روزها اختلاف نظرهاى زيادى وجود داشت ؛ زيرا يكى از ارمنىهاى سالخورده كه به جاى باباى مرحوم در استخدام من درآمده بود ، و طبعى ترسو داشت ، مرتبا بانو معانى را تشويق مىكرد تا قبل از ورود دشمن از شهر خارج شويم و با سخنان خود ، مبنى بر اين‌كه ترك‌ها چنين و چنان خواهند كرد ، ترس و وحشت زيادى در دل همهء زنان افكنده بود . عبدالله ، برادر زن